<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فانوس و طعم قهوه . . .   </title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/</link>
<description>هر روز ، روز خوبی ست . </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 06:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کتابفروشی شمس </title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدتی نبودم . طبق معمول ! چی کار میکردم ؟ خوب ، یه کتابفروشی راه اندازی کردم . اینجانب و منزل ، یه کتابفروشی نه چندان عظیم رو توی گوهردشت کرج به راه انداختیم تا از این به بعد کرایه مغازه و پول آب و برق و گاز و . . . مغازه هم به مخارج زندگیمون اضافه بشه و بیشتر بخندیم ! البته ناگفته نمونه که از وقتی که دارم قسط و اجاره میدم نمیدونم چرا زمان داره سریع تر میگذره و ماه ها زودتر به پایان میرسن و موعد قسط لاجرم از همه زودتر سر میرسه که بسی مایه خرسندی و شعف میشه ، به این دلیل که آه در بساط نیست و زور زدن اینجانب – یعنی سلطان تنبلی و خوش گذرونی – در راه کسب تکه کاغذهایی که از راه فروش کاغذهای خط خطی نصیبم میشه ، واقعا توی نوع خودش منحصر به فرده !  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هر حال کتابفروشی شمس که اسمش به یاد استاد دیرین که چون کشتی بی لنگر ، کج میشد و مج میشد ، وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه ، هم متولد شد ، تا که راه چه رقم زند ! ( میبینین ، اصلا کتابفروشی زدم نگارش و کلامم منور و به آذین شده !! ) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کمک دوست بسیار دوست داشتنی و منحصر به فردم ، مهدی عزیز ، توی باز شدن این مغازه واقعا تاثیر گذار بود که ازش واقعا ممنونم و امیدوارم بتونم زحماتش رو جبران کنم . ( جای شما خالی ، توی کاشان  چه جوجه کبابی زدیم توی رگ با حاج مهدی ! به به ! جوجه آبدار ، پلو با کره ! )  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا حراج واقعی ، پول بده ، کتاب بگیر . هر چی پول داری بده ! اصلا کل پولتو بده ! به جان خودم اگه من دنبال پول باشم ! من هدفم گسترش فرهنگ کتاب و کتابخوانیه ! البته در کنار پول !!!  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 06:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام پسر خاله ! </title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا توی تاکسی میشینی شروع میشه ! سیاست ، نفت ، اقتصاد ، جامعه شناسی ، فلسفه ، منطق ، گیربوکس ، تعویض روغنی ، مامانم اینا ، مامانتون اینا ،  مامانشون اینا ، میوه ، مرغ ، سیاست خارجی ، تعمیرات موبایل ، برنزه کردن پوست در یک هفته ، بابام اینا مغازه تودوزی و رینگ اسپرت تانک دارن ، یه مسافر سوار کردم شبیه جنیفر لوپز بود موقع پیاده شدن گفت بفرمایید در خدمت باشیم ، مضرات چیپس و دود اگزوز ، مشاوره روانشناسی ، مشاوره جنسی ( در صورتی که خانوم توی ماشین نباشه ! ) و . . .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیچ وقت نفهمیدم چرا ما ایرانی ها توی ماشین های تاکسی و مسافرکش های شخصی که میشینیم خودمون رو مجاب میدونیم که طرف کناری رو پسر خاله خودمون بدونیم و درد دل کنیم و البته نظرات کارشناسی توی زمینه هایی که بالا گفتم بدیم و بحث کنیم و نصفه نیمه وقتی به مقصد میرسیم ، تر بزنیم توی بحث و یهو بپریم پایین و حاجی حاجی مکه ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی وقتها پیش میاد که وقتی توی تاکسی یا مسافرکش های شخصی میشینم و جلو هستم، یهو راننده شروع میکنه به حرف زدن و صد البته توقع داره که تو هم باهاش تریپ بریزی و سیصد البته که شروع حرفها از مشکلات و بد بختی هاست ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من عموما با کسی توی ماشین صحبت نمیکنم و اگه راننده هم چیزی بگه ، مختصر و بی حوصله جواب میدم تا دیگه ادامه نده ، هر چند که بعضی وقتها جلوی اراده ی بعضی از راننده ها توی ایجاد میزگرد گروهی کم میارم !  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند وقت پیش سوار یه مسافرکش شخصی شدم که توی یه مسیر ده دقیقه ای تمام زندگی خودشو برای من گفت و من هم فقط سرمو تکون میدادم و میگفتم خوبه ! یارو هم با تعجب نگاه میکرد و از پا در نیومد و گفت که زنشو طلاق داده و داره خرجی میده و چی شد که ازدواج کرد و چی شد که طلاق گرفت و چند روز پیش دروازه بان تیم استقلال رو دیده و تمام زندگیش رو توی ده دقیقه با فرمت mp3 تعریف کرد و من هم میخواستم بالا بیارم ، اما نمیدونم چی شد که بالا نیاوردم !!  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هر حال این عادت خیلی خوبی نیست که ما ایرانی ها داریم و فکر نمیکنم جای دیگه ای از دنیا به این شکل باشه . خدا بیامرزه پدر و مادر اون کسی رو که هدفون و پلیر رو اختراع کرد تا آدم تا پرید توی ماشین ، هدفون رو سه سوت بچپونه توی گوشش و قبل از اینکه مردم چایی نخورده با آدم پسر خاله بشن ، راحت و آسوده بشینه ، و البته واقعا حیفه که آدم کلی اطلاعات تخصصی رو از دست میده ، اطلاعات در مورد سیاست ، نفت ، اقتصاد ، جامعه شناسی ، فلسفه ، منطق و . . . . ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 13:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ و صلح </title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سالها پیش دوست داشتم توی محیطی زندگی کنم که جنگ باشه ! هر چند که دوران کودکی من توی همچین دوره ای سپری شد اما همیشه برام جالب بود که بدونم چرا همچین طرز فکری داشتم ، و چرا دوست داشتم توی محیطی باشم مملو از جنگ ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از گذشت سالها ، امروز میدونم که صلح رو دوست دارم و هیچ علاقه ای به جنگ و محیط های جنگی ندارم . با کمی فکر کردن در مورد نوع نگاهم توی گذشته ای نه چندان دور به این نتیجه رسیدم که چرا من جنگ رو دوست داشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکر میکنم ساده ترین جواب برای من این بود که چون مسئولیت پذیر نبودم ! شاید عجیب باشه اما الان واقعا میدونم و نمیتونم انکار کنم که آدم خیلی مسئولیت پذیری نبودم ، البته از روی تنبلی ! برای همین جنگ میتونست خیلی از کرخت بازی های منو توجیه کنه . اگه کار خوب پیدا نکنم میندازم گردن جنگ ، اگه نتونم رابطه اجتماعی خوبی برقرار کنم ، اگه نتونم توی زمینه هایی که دوست دارم موفق بشم ، اگه نتونم برم دانشگاه ، اگه نتونم یه کیلو قند و شکر بخرم و ببرم خونه و . . . میتونم همه رو بندازم گردن جنگ . ما توی جنگ هستیم ! چه توقعی داری ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما امروز ، بعد از گذشت سالها و با قبول مسئولیت های زندگی و اقرار به اینکه نمیشه تمام تقصیر های جهان رو گردن یه چیز یا یه کس دیگه انداخت ، دوست دارم توی محیطی آروم و فارغ از جنگ زندگی کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهی فکر میکنم که خیلی چیزها توی زندگی ما میتونن نقش مشابه جنگ رو برای فرار از مسئولیت های زندگی اجرا کنن و جایگزین اون بشن . گاهی باید قبول کرد که مسئولیت پذیر بود و پذیرفت که نمیشه همه ی اشتباهات رو گردن دیگران و محیط انداخت ، هر چند که گاهی واقعا عواملی هستن که اهداف ما رو خدشه دار میکنن . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جالبه که چند وقت پیش جایی خوندم که میانگین مطالعه توی ایران خیلی پایین اومده . البته قبلا که توی روزنامه خونده بودم مطالعه هر ایرانی توی روز به طور متوسط بیست ثانیه هست ! حالا نمیدونم پایین تر اومده یعنی چقدر شده !! در هر حال یکی از عوامل این کاهش زمان مطالعه رو مردم گرون شدن کتاب اعلام کرده بودن . درسته که این امر واقعا توی میزان مطالعه عمومی یه جامعه تاثیر داره اما از طرف دیگه باید این رو هم ببینیم که روزنامه هایی مثل همشهری و جام جم و ایران و . . . که هر روز چاپ میشن و مردم هم عموما به صفحه حوادث اش نگاه میکنن ، فقط صد تومن قیمت داره و عضویت توی کتابخونه های محلی برای یه سال عموما مبلغی بین سه تا پنج هزار تومن هست ! و خیلی از کتابخونه ها هم رایگان هستن . دم تکنولوژی هم گرم ! دیروز یه سی دی گرفتم که توش پونصد تا کتاب با فرمت پی دی اف هست و قیمتش فقط هزار تومن بود ! تازه میشه ریخت توی کامپیوتر و سی دی رو فروخت به یکی دیگه !   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جایی خوندم و فکر کنم جمله ی معروفی هست که میگن &quot; بهشت را به بها دهند ، نه به بهانه . &quot; هر چند که این جمله در مورد دنیای معنوی و عالم ماوراست ، اما مسلما روی کره خاکی هم قابل اجراست . من همیشه آدمی بودم که برای تنبلی هام بهانه میتراشیدم ، اما دارم به این نتیجه میرسم که بدبختی های حاصله از اون فقط گریبون یه نفر رو میگیره و اون کسی نیست جز خودم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازگی ها دارم قرص های ضد تنبلی دکتر ارنست رو میخورم ، اگه خوب نشدم و بازم سهل انگاریهام رو انداختم گردن دیگران ، تقصیر من نیست ، تقصیر دکتر ارنست و قرصاشه !!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 11:38:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طبل بزرگ و بوی جوراب ! </title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;( یادداشت )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از دوران های واقعا عذاب آور و البته در عین حال جذاب زندگی پسرهای ایرانی ، خدمت سربازی هست که البته برای بعضی ها آنچنان جذاب نیست ، اما عموما پسرهایی که خدمت سربازی رفتن با این امر موافق هستن که خدمت سربازی واقعا دوره ی خاطره انگیز و به یاد موندنی ای هست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وحشتناکترین روزهای خدمت در حقیقت همون روزهای اول ورود به پادگان و دیدن جو خیلی خشک و با انضباط نظام هست . من فروردین سال 79 به خدمت رفتم و چون از تهران اعزام شدم و اون سالها رسم بود که میشد گاهی یگان خدمتی رو مشخص کرد و از شانس من ، اون دوره به صورتی اختیاری میشد یگان خدمتی رو انتخاب کرد ، من با کمال میل نیروی زمینی ارتش رو انتخاب کردم و الحق که خدمت خوبی بود و چیزهای خیلی خوبی یاد گرفتم و به قول پیر مردها ، پوست کلفت شدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرچند که نظم نیروی زمینی ارتش واقعا مثال زدنی و جالبه اما به خاطر وجود کثرت سربازها ، گاه و بی گاه مشکلاتی هم پیش میاد که البته در نوع خودش جذابه ، مثل بوی جوراب ، آروغ ها و بادهای معده ی کذایی بعضی سربازها که البته روح رو شاد میکنه و لبخند رو به لبها میاره ، کمبود بعضی امکانات بهداشتی ، کم خوابی ، نگهبانی های کذایی و . . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادم هست که یه روز رییس شعبه ی ما از ستاد فرماندهی پادگان زنگ زد و به من گفت که به دفترش برم . یگان من انتهای پادگان بود و پونزده ماه توی اون خدمت کرده بودم و ارشد گروهان بودم و کلی برو و بیا و شهرت داشتم . رییس اصلی یگان ما ، سرهنگ بسیار خوب و دوست داشتنی ای بود که من خیلی بهش احترام میذاشتم و اون هم با وجود سختگیریها و دیسیپلین های ارتشی ، آدم باحالی بود و دفترش توی ستاد فرماندهی واقع شده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من توی آخرین ماه خدمتم کاملا تنبل شده بودم و به خاطر اینکه ارشد گروهان بودم و تمام کارهای اداری و سازمانی یگان رو بلد بودم ، دچار تنبلی دوچندان شدم که حتی صبح ها با سرویس به پادگان نمیرفتم و با سواری میرفتم که راحتتر بود . توی یک ماه آخر خدمت هم توی شعبه ای که بودم ، کار خاصی نداشتم و بیشتر یا در حال چرت بودم یا اطراف یگان پرسه میزدم یا سر سربازهای جدید داد میزدم و یا با بچه های هم درجه گپ میزدیم تا اوقات سپری شه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی سرهنگ از ستاد فرماندهی تماس گرفت ، فکر کردم که حتما میخواد نامه ای چیزی بده بهم یا در مورد مسئله ای صحبت کنه . از یگان راه افتادم و رفتم ستاد توی دفتر سرهنگ . پایی چسبوندم و با سرهنگ خوش و بشی کردم ، البته کاملا محترمانه و با تشریفات نظامی . سرهنگ بهم گفت که الان توی یگان چی کار میکنی و من هم خیلی راحت بهش گفتم که کار خاصی ندارم و یه ماه آخر خدمت هست و بی کار میچرخم . یهو به خودش تکونی داد و گفت : حالا که کاری نداری بیا اینجا توی ستاد و توی دفتر منشی ها بشین و کمکشون کن و دم دست من باش . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من که یهو فهمیدم قراره از تنبل خونه منتقل بشم جایی که دائم توی تیر رس فرمانده ها و درجه دارهای ارشد هستم و به خاطر روزهای آخر خدمت کاملا شل و ول شده بودم ، برای اینکه نظر سرهنگ رو برگردونم بهش گفتم : قربان من نمیتونم بیام ستاد ، باید توی یگان بمونم ! سرهنگ با تعجب به من نگاه و کرد و گفت : یعنی چی ؟ چرا ؟ و من هم با افتخار و کلی دک و پز گفتم : قربان ، من توی یگان عنصر &quot; کلیدی &quot; هستم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عموما به کسانی که توی یه کار زیاد می مونن و تبحر پیدا میکنن و البته اون کار رو به کسی یاد نمیدن تا دست زیاد نشه میگن عنصر کلیدی و من هم توی اون فرصت کوتاه ، برای فرار از انتقال یگانی ، تنها چیزی که به سرم زد این بود که اینجوری یه کاری کنم که سرهنگ از انتقال من به ستاد فرماندهی پشیمون بشه ، اما نتیجه اصلا اون چیزی نشد که فکر میکردم . سرهنگ که بعد از شنیدن حرف من یهو بلند شروع کرد به خندیدن با لحن خیلی مزاح گونه ای به من گفت : من ریدم توی اون ارتشی که تو کلیدشی !! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با گفتن این حرف خودمم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و با خنده به سرهنگ گفتم که من برم وسایلمو جمع کنم بیام ستاد خدمتتون !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 16:16:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نباید ترسید  </title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره بعد از ماهها موفق شدم تهوع سارتر رو تموم کنم ! خوب ، تدارک وصلت با عیال و تعویض خونه ی استیجاری پدری و . . . من رو بیش از پیش از خوندن منع میکرد . البته خوندن برای کار تحقیق به راه بود ، هر چند کم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تهوع با وجود اسم نفرت انگیزش ( البته نه خیلی نفرت انگیز ! ) زیبا بود ، هر چند که هنوز نتونستم با ادبیات اروپا ارتباط خوبی برقرار کنم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اون جایی که شیفته ی شرق هستم ، منزل ( یعنی عیال ) کتابی رو برام پیدا کرد به نام &quot; یادداشت های کومه &quot; اثر &quot; کامونو چومه &quot; با برگردان از زبان ژاپنی &quot; قدرت‌الله ذاکری &quot; که کتابی کوچیک و فوق العاده بود و از خوندنش واقعا لذت بردم . وبلاگ قدرت الله ذاکری هم تحت عنوان برف بهاری توی فهرست پیوندهای وبلاگم هست . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اما تهوع ؛ یکی از زیباترین قسمت های این کتاب که دوست داشتم خاطره ی یک روز بود که تنها یه جمله داشت : &quot; نباید ترسید . &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همیشه از این کوتاه گفته های پر معنا لذت میبرم . فوق العاده بود . وقتی این قسمت کوچیک رو خوندم کتاب رو بستم . کیف کردم از این یه خط ! میخواستم لپ سارتر رو بگیرم و بکشم و بهش بگم : &quot; دمت گرم گوگولی ! &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نباید ترسید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نباید ترسید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 18:26:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خواب در ون ! </title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همیشه از عکس گرفتن خوشم میومد . نوجوون که بودم یه دوربین ZENIT زهوار در رفته و خسته داشتم که هر از گاهی باهاش عکس میگرفتم و چند وقت پیش هم عمرشو داد به شما ! برای من عکس جزء زیباترین ثبت خاطرات توی دنیاست که با دیدنش احساس خوبی بهم دست میده . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامپیوترم مملو از عکسهای مختلف و در هم بر همه که شامل عکس های شخصی و عکس های متفرقه ایه که از سایت ها دانلود کردم و بیشتر هم در خصوص فرهنگ و سنت های شرق دوره و البته عکس های هنرپیشه هایی که دوست دارم و خواننده ها و افراد و عکس های حرفه ای و . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز داشتم میرفتم دنبال منزل که با هم بریم بیرون . از قضای روزگار سوار یه ون شدم که با سرعت عجیب و غریبی میرفت ، انقدر تند میرفت که نتونستم توی ماشین بخوابم ! اونم من که وسط عروسی میتونم بخوابم ! طبق رسوم دیرین هم که از مدرسه به یادگار مونده بود ردیف آخر صندلی ها نشستم تا ثابت کنم که سمبل کاملی از بچه های تنبل و شر مدرسه هستم ! ( و البته لنگ های مبارک رو هم گذاشته بودم روی قسمت برجسته ای که محفظه ی چرخ ماشین بود و ولو شده بودم که آن پاهای مبارک در عکس ها مشهود است ! )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر کاری کردم خوابم نبرد . نمیدونم چی شد که یهو گوشی رو در آوردم و شروع کردم به عکس گرفتن . همین جا لازمه تا از تمام عکس های حرفه ای داخلی و خارجی عذر خواهی کنم و اقرار کنم که قصد جسارت به اونها رو ندارم و نمیخوام این هنر رو بی بها کنم ، چون من واقعا معتقدم که عکاسی یه هنره و هنر همیشه ارزشمند و قابل تقدیره . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در هر حال ، هر چند که عکاس نیستم و اصلا دوربین عکاسی هم ندارم  و فقط با گوشی موبایل عکس گرفتم ، اما باید اقرار کنم که تجربه ی خیلی جالبی بود . برای همین عکس ها رو گذاشتم توی ادامه مطلب تا شما هم یه نگاهی بندازین ، البته از باب تفنن و اینکه بفهمین آدم ناشی و خل و چلی مثل من وقتی خوابش نمیبره چه کارایی که نمیکنه ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 12:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به همین سادگی . . . </title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کلی شلوغ پلوغه . داماد داره اون وسط بندری میرقصه ! عروس داره با مهمون ها عکس یادگاری میگیره . نه عسل کردن توی دهن هم نه خودشونو چس کردن که یعنی ما با کلاسیم و فرق داریم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موقع شام همه پاهاشون ورم کرده بس رقصیدن ، به جز پیرزنها که کمتر رقصیدن ! عروس و داماد از همه دیرتر میرسن سر میز شام ! هر کدوم توی یه بشقاب جدا . . . مهماندار بیچاره که قبل از مراسم دو تا لیوان رو با روبان و بند و بساط برای عروس و داماد تزیین کرده بود ضایع میشه ! چرا ؟ خوب معلومه ، چون توی لیوان ها نوشابه ریخته و آورده و بعد معلوم شده داماد اصلا نوشابه نمیخوره ! پس توی یه لیوان دیگه برای داماد دوغ میارن تا کلی حال کنه ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به رسم سنت های دیرین و به نشان عهد و پیمان ایرانیان باستان ، حلقه هایی در انگشتهای دست هر دو نفر دیده میشه و حلقه هایی که پیشتر از اون به رسم مهر و پیمان به همدیگه دادن . اونها همدیگه رو دوست دارن ، به همین سادگی .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه شادن و البته بعضی ها اضطراب دارن ! به استثنای عروس و داماد نیم بند که همش میخندن ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من ازدواج کردم . . . به همین سادگی . . .  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 15:16:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار . . . </title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه حس خواندن بود و نه حس نوشتن ، اینترنت زپرتی هم شد مزید بر علت ! روزهای پر تب و تاب ایران و شب های پر صدا کمی فروکش کرد تا مجالی شود برای زندگی . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درگذشت و جراحت هموطنان ، چه این وری و چه آن وری ، راستی یا چپی ،دردناک بود و پیغامبر این حدیث که هنوز در جهانی زندگی میکنیم که صلح جهانی رویایی بیش نیست ! و زمزمه ای که با خود میکردم . . . دست بردار از این در وطن خویش غریب. . .    &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در گذشت ناگهانی سلطان پاپ جهان و اسطوره ی دوران نوجوانی من تبلور این حکایت شد که تنها صداست که میماند . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در تکاپوی خط خطی های سیاه دستپخت سارتر هستم و درگیر خواندن تهوع . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گوشواره های لاجورد آن دیگری در معدن قلبم آرمیده است و شکوفایی عشق در لحظه های جاری زندگی . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و هایکویی از بوشا که بر بازوی روحم خالکوبی شده . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هیچ نیست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جز پیچ و تاب سرخسی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این جهان گذرا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 10:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاشیه . . .</title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اهل سیاست نیستم . بودم . الان نیستم . حوصله ندارم . جای چماق های برادران خرداد و تیری تازه خوب شده ! بی خیال . بیرون شلوغه . جوانی کجایی که یادت به خیر . یاد قدیم ها به خیر . گاهی خنده و گاهی کتک . دوره ای بود . کتاب میخوندیم و روزنامه . بحث میکردیم . هنوز هم گاهی به شکلات فکر میکنم ! و چند تا حاشیه که توی این چند روز فهمیدم : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱- متاسفانه گویا دعای داریوش بزرگ که گفت &quot; خداوندا ، این سرزمین را از خشکسالی ، دشمن و دروغ در امان بدار &quot; استجابت نشد ! خصوصا سومین گزینه ی دعا . گویا همه به هم میگن تو دروغ میگی .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- از دوستی که فروشنده هست باخبر شدم که بازار فروش لوازم آرایش رونق پیدا کرده ! خدا خیرشون بده که به هموطن هاشون کمک میکنن !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- درختهای جنگل های وطنی و بعضی کشورهای بیگانه از اینکه تنه های دوستانشون رو به شکل کاغذ در میارن و بعد میریزن وسط خیابون یه کم ناراحت شدن ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- خوشبختانه رابطه ی خیلی از جوون ها با هم خوب شده . زیاد میبینم که دختر و پسرهای جوون حین تبلیغات به هم شماره تلفن میدن و این صمیمیت ملی واقعا قابل تقدیره !  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵- توی چمن که دراز میکشی فکر میکنن طرفدار مو.... هستی ، میری آزمایش خون میدی فکر میکنن طرفدار احمد.... هستی ، عروسی بکنی و لباس سفید بپوشی یا دستت بریده باشه و با باند سفید بسته باشی میگن طرفدار کرو.... هستی و . . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶- میزان بوق توی مملکت افزایش بی سابقه داشته . دیشب ساعت سه گروهی از هموطنان محترم زحمت کشیدن و رفتن خونه و ما تونستیم در آرامش بخوابیم و البته تا صبح خواب بوق ببینیم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۷- طبع شعر ایرانی توی این چند روز واقعا متجلی شده  !   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۸- با دیدن عکس کاندیداها توی دست بچه های هفت هشت ساله متوجه شدم که جامعه ایران با بلوغ زودرس مواجه شده ! شاید به همین دلیله که میگن گوشت هرمونی نخورین ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۹- یکی از انواع بسیار رایج تبلیغات هم گویا پاره کردن عکس و پوستر تبلیغاتی طرف مقابل هست که گویا توی جهان ، ما ایرانی ها اولین مبتکر اون هستیم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱۰- توی این چند وقت ، خصوصا توی تاکسی ها متوجه شدم که مردم در مورد چیزی به اسم &quot; اختصاد &quot; صحبت میکنن که چیز زیادی ازش متوجه نشدم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;      &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Jun 2009 17:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا ؟</title>
<link>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب یادم رفت بخوابم ! چرا ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 09:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alifarahbakhsh&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>alifarahbakhsh</dc:creator>
<guid>http://alifarahbakhsh.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
