نه حس خواندن بود و نه حس نوشتن ، اینترنت زپرتی هم شد مزید بر علت ! روزهای پر تب و تاب ایران و شب های پر صدا کمی فروکش کرد تا مجالی شود برای زندگی . . .
درگذشت و جراحت هموطنان ، چه این وری و چه آن وری ، راستی یا چپی ،دردناک بود و پیغامبر این حدیث که هنوز در جهانی زندگی میکنیم که صلح جهانی رویایی بیش نیست ! و زمزمه ای که با خود میکردم . . . دست بردار از این در وطن خویش غریب. . .
در گذشت ناگهانی سلطان پاپ جهان و اسطوره ی دوران نوجوانی من تبلور این حکایت شد که تنها صداست که میماند . . .
در تکاپوی خط خطی های سیاه دستپخت سارتر هستم و درگیر خواندن تهوع . . .
گوشواره های لاجورد آن دیگری در معدن قلبم آرمیده است و شکوفایی عشق در لحظه های جاری زندگی . . .
و هایکویی از بوشا که بر بازوی روحم خالکوبی شده . . .
هیچ نیست
جز پیچ و تاب سرخسی
این جهان گذرا
