دوباره سلام . . .
چند وقتی نبودم . نه به دنبال رهایی و رسیدن به نیروانا بودم و نه ریاضت های شاق و درون نگری و خود سازی و در تکاپوی انسان شدن ! فقط نبودم ! به همین سادگی !
به یمن خاک مقدس وطن ، گرفتاری های روزمره بر قرار بود و هست و هنوز بر دامنه های کوهپایه ی مشرف به چهار دیواری سیمانی استیجاری کلنگی ، گل های زرد و سفید و سرخ ، زیر سقف آسمان آبی که ابرهای سفید ، بی دغدغه در آن میچرخند و میرقصند ، روح من را با خود میبرند به اعماق بودن و استنشاق زندگی !
گوشواره های لاجورد ، بر گوشهای آن دیگری میرقصد و میتابد و من در لذت یکی شدن با او . او که برایم دفتری ساخت پر از نور و امید و عشق و رایحه ی دل انگیز بودن . دفتری با جلد گل های رنگارنگ در بستری از دشت پارچه ای و کاغذهایی مزین شده با شعر و شادی .
و باز شروع به نوشتن ، و خواندن دوستان ، به سبک و سیاق درختهای نارنج . و چه بردبارند دوستان سبز و سفید و سرخ و سیاه و خاکستری و رنگین کمانی من ! هر یک به رنگی و عطری و رایحه ای و هر یک به عظمت اقیانوسی مالامال از اندیشه های گوناگون و شیرین .
هر چند که مشکلات روزمره ی زندگی بر قرار ، کوله باری آورده ام پر از عشق و شادی و رنگ و جنون و شیطنت و آرامش و طوفان و مزاح هایی از جنس فلفل سرخ هندی !
امید که این دیوانه ی رنگ به رنگ لاابالی بی غم را بار دیگر بپذیرید و میهمان سفره اش شوید ، با یک جرعه نور فانوس و دستنوشته هایی با طعم قهوه . . .
