زمستون دو سال پیش برای دیدن قسمت کوچکی از خاندان عظیم الجثه ی خودم و همینطور تحقیق در مورد عجایب دریا ، خصوصا بحث پری دریایی به بندر عباس رفتم . البته اگر بتونید تصور کنید که جد من به نام کربلایی محمد بوشهری که از بزرگترین تاجرها و ملاک های بوشهر و خصوصا تنگستان بوشهر بوده که سالها پیش به خوزستان مهاجرت کرد ، چهارده تا زن و هوار تا بچه داشته ، میتونید به وسعت این خاندان پی ببرین که توی کل ایران و اقصی نقاط گیتی ، پخش و پلا هستن ! و البته در برابر جد بزرگوارم ، اینجانب احساس حقارت میکنم ، چون یه دونه زن هم ندارم !
بگذریم ، خوشبختانه به علت اینکه توی بندر عباس اقوام زیادی دارم ، سفرم به یه سفر تحقیقی تفریحی تبدیل شد تا با یه تیر دو نشون بزنم . سفر با قطار، مثل همیشه لذت بخش بود و البته مثل همیشه بیشتر طول زمان حرکت قطار تا رسیدن به مقصد رو خواب بودم .
بندر ؛ هوای گرم و تب کرده ، رطوبت هوا و آدمهایی که شبها کنار آتیش می ایستادن تا خودشون رو گرم کنن ! بعد از دید و بازدید فک و فامیل و چتر انداختن توی خونه ی یکی از اقوام ، فرصتی پیش اومد تا به دنبال اطلاعات در مورد پری دریایی و موجودات خارق العاده و افسانه ای دریا برم که بیشتر مردم بندر ، البته افراد سن و سال دار اونجا معتقد بودن که این مسائل کاملا واقعی هست و بارها دیده شده .
قبل از سفر ، کتابها و مقالات تحقیقی خوبی در مورد موضوعات جن و پری و ... خونده بودم که کمک بزرگی بود برای روبرو شدن با این مباحث و آماده بودن برای صحبت با مردم بومی . برای شروع با دفتر روزنامه صبح ساحل که میگفتن معروفترین روزنامه استان هرمزگان هست تماس گرفتم و در مورد تحقیقی که داشتم صحبت کردم . مدیر مسئول روزنامه آقای کرمی بود که توی دفتر نبود و من رو وصل کردن به آقایی به نام خورشید زاده که گویا حالت معاون روزنامه رو داشت . بعد از یه صحبت کوتاه تلفنی ، من رو به دفتر روزنامه دعوت کرد و فرداش از نزدیک باهاش صحبت کردم .
توی صحبت های بومی ها این قضیه که چند سال پیش یه پری دریایی نیمه جون رو صبح زود ، توی ساحل دریا پیدا کرده بودن ، انقدر محکم بود که جای تردید نمیذاشت . با آقای خورشید زاده که صحبت کردم گفت که اون هم این خبر رو شنیده اما پوشش خبری در این مورد وجود نداره . البته گفت که توی آرشیو ، چند تا مطلب در مورد مسائل ماواالطبیعه هست که بهم قول داد برام پیدا میکنه و کپی اون رو به دستم میرسونه و گفت که برای صحبت در مورد این موضوع میتونم با شخصی به نام ناخدا سلیمان نهنگ تماس بگیرم .
برای دیدن ناخدا به محله ای رفتم که اسمش پشت شهر بود و نزدیک بازار ماهی قرار داشت . البته خود بومی ها این کلمه پشت شهر رو یه جوری میگفتن که آخرش من نفهمیدم چی به چی شد ! بازار ماهی مثل بقیه بازارهای ماهی ، آکنده بود از بوی تند ماهی که نمیشد زیاد باهاش مبارزه کرد . توی بازار ماهی بالاخره موفق شدم موجود خوشمزه ای رو ببینم که چند روز پیش از اون ، توی یه ساندویچی نزدیک ساحل خورده بودم و هر چند که میدونستم چه شکلیه اما خیلی دوست داشتم اون گونه ای رو که توی ساندویچی خورده بودم ببینم که چه اندازه ای هست . آبزی ای که تقریبا چهل تا پنجاه سانت طولش بود ، به رنگ تیره و لزج مانند که به زبان بومی بهش میگن انکاس و ما این موجود دوست داشتی و خوشمزه رو اختاپوس صدا میکنیم .
پشت شهر ، دقیقا نزدیک بازار ماهی بود و من با کلی تریپ مثلا محقق رفتم اونجا . دوربین توی گردن ، کوله پشتی ، کلاه نقاب دار و پیرهنی که تمام دکمه هاش باز بود و روی یه تی شرت ولو شده بود کافی بود تا بومی هایی که کنار ساحل نشسته بودن و داشتن ماهی عمده میفروختن و یا سیگار و قلیون میکشدن ، سه سوت بفهمن که اینجانب برای اولین باره دارم اونجا رو سیاحت میکنم .
کنار یکی از کپرهای حصیری چند تایی مرد با پوست های تیره ایستاده بودن . جلو رفتم و سلام کردم ، زیاد تحویل نگرفتن . تا گفتم با ناخدا سلیمان نهنگ کار دارم یهو تحویل بازی شروع شد . یکیشون که از بقیه مسن تر بود گفت که ناخدا رفته شکار میگو و یه هفته دیگه از دریا میاد و بعد گفت که خونه ناخدا چند تا کوچه اونورتره و اگه بخوام میبردم اونجا . چون رفتن به خونه ی بدون ناخدا بی فایده بود ، سر خر رو کج کردم و رفتم دفتر یکی دیگه از روزنامه های هرمزگان .
یکی از آدمهایی که اونجا بهم اطلاعاتی میداد بهم گفت که با اداره شیلات هم تماس بگیرم ، چون اونها اطلاعاتی در این مورد دارن . تماس گرفتن با اداره شیلات و تفهیم این موضوع که من چی میخوام ، به مراتب از فتح قله های هیمالیا هم سخت تر بود ! مثل بقیه اداره ها منو پاس میدادن به همدیگه تا گه گیجه گرفتم و کلا بی خیال شیلات شدم .
گرمای هوا که خود بومی ها معتقد بودن سرما هست باعث شد که نتونم زیاد بمونم ، خصوصا نفس کشیدن با رطوبت هوا که برای منی که توی منطقه ی خشک کوهستانی زندگی میکنم مثل جون دادن تدریجی بود . با این تفاصیل تونستم اطلاعاتی از بومی ها بگیرم که به جز خاطرات و صحبت ها نتونستم سند معتبری به دست بیارم . البته زمان کوتاه سفر باعث شد تا نتونم اونطور که باید و شاید به تحقیق برسم و همینطور نتونستم به جزیره هرمز برم که تقریبا همه ی بومی ها معتقد بودن که منبع موجودات عجیب و غریبه و حتی به یکی از بومی ها هم که گفتم برای دیدن جن و پری میخوام برم جزیره هرمز ، چشم هاش گرد شد و گفت مواظب باش ! یه جوری گفت که هم بیشتر کنجکاو شدم و هم یه کم کوپ کردم !
بومی ها معتقد بودن که پری دریایی یه چیز کاملا عادی هست و وجود داره ، البته مسن تر هاشون معتقد بودن که به روایت افسانه ها و داستانهای قدیمی ، اگه کسی یه پری دریایی ببینه و برای کسی تعریف کنه ، میمیره ! شاید برای همین هست که این موضوع به یه راز بدل شده .
جوونها زیاد در مورد این مسائل صحبت نمیکردن و زیاد هم علاقه ای به این موضوعات نشون نمیدادن . ماهیگیرها ، داستانهایی تعریف میکنن که مرز بین افسانه و حقیقت رو توی اونها نمیشه مشخص کرد ، از طرفی هم لازمه ی یه تحقیق ، مسلما اسناد کاملا معتبر هست .
همونطور که گفتم سفر خیلی کوتاه بود و البته توی شهر میناب که صد کیلومتری شرق بندر عباس واقع شده و اونجا هم کلی فک و فامیل داریم ، موفق شدم تا از نزدیک یه مرد میانسال رو ببینم که میگفتن جن زده شده . وقتی توی بازار اصلی میناب میرفتم مرد میانسال قد کوتاهی رو دیدم که یهو قاطی میکرد و حرکات خاصی انجام میداد . وقتی میخواستم برم نزدیکش بهم گفتن که بهش دست نزنم یا زیاد نزدیکش نشم ، چون باعث میشه جن از بدن اون به بدن شخص مقابلش منتقل بشه .
با تمام این وجود رفتم نزدیکش ، به چشم هام نگاه کرد و آروم شد ، باز هم جلوتر رفتم تا توی چشمهاش نگاه کنم . انقدر نزدیک شدم که برای دیدن چشمهاش سرشو که داشت تکون میداد توی دستم گرفتم و مستقیما توی چشمهاش نگاه کردم . دقیقا نمیدونم چرا این کار رو کردم اما اون موقع فکر کردم باید این کار رو بکنم . سرش رو که ول کردم یهو باز قاطی کرد و جیغ جیغ کنان رفت . خوب باید اقرار کنم که هیچ جن ای وارد بدنم نشد یا اگرم شد خبردار نشدم .
در هر حال سفر خیلی جالبی بود و تصمیم گرفتم که این بار حتما به دیدن ناخدا سلیمان نهنگ برم و اطلاعات بیشتری به دست بیارم و البته به جزیره ی هرمز هم سری بزنم ، و حتما اگر توی سفر بعدی یه پری دریایی رو از نزدیک دیدم ، به هیچ کس نگم !!
( علی فرح بخش )
میگویند مردها هر کاری را در جهان انجام میدهند تا در نهایت زنی را خوشحال کنند . البته زنها عموما چنین تصوری را ندارند ، خیلی از زنها معتقدند که مردها هر کاری را در جهان انجام میدهند تا در نهایت زنی را به اتاق خواب ببرند ! این تصور زنها به قدری قدرتمند بوده که باعث شده مردها باور کنند که این امر واقعیت دارد و البته که غرور مردانه هم مکمل قدرتمندی برای این موضوع محسوب میشود تا به عنوان موجوداتی احساساتی شناخته نشوند ، بلکه خشن و خشک جلوه کنند .
وقتی اسکندر مقدونی تمام جهان را ( البته در خیال خودش تمام جهان را ) فتح کرد ، در راه بازگشت به سرزمین خود ، بیمار شد و پزشک ها به او گفتند که زیاد عمر نمیکند . او به پزشک ها گفت که فقط چند وقت او را زنده نگه دارند ، تا زمانی که به سرزمین خود بازگشته و تمام جهان را به مادرش ( یک زن ) هدیه کند ؛ البته او هرگز موفق به این کار نشد ، زیرا که طبیعت همواره قوانین خاص خود را دارد .
مردها به عمق دریاها میروند تا مرواریدی را از بین هزاران صدف پیدا کرده و آن را به زنی تقدیم کنند ، تا به گردنش بیندازد و خوشحال باشد . مردها سخت ترین کارهای جهان را انجام میدهند ؛ به اعماق معدن هایی میروند که میدانند ممکن است هرگز طلوع خورشید فردا را نبینند . مثل پیر کوری ها در آزمایشگاهها ، خودشان را اسیر میکنند و تلاش میکنند تا عشق خودشان را به ماری کوری ها، در فرمولها و لوله های آزمایشگاهی تقدیم کنند . به جاهای ناشناخته ی جهان میروند تا بتوانند روزی که از سفر بازمیگردند ، در کنار زنی که به او علاقه دارند بنشینند و از خاطرات سفر و تجربه های نو بگویند تا شاید علاوه بر تسکین غم زمان دوری از خانه ، ثابت کنند تنها چیزی که باعث بازگشت مردی از سفر میشود ، نه فقط خانه ، بلکه زنی ست که دوست اش دارد .
میگویند جنگهای جهان همواره بر سر دو چیز بوده است ؛ غذا و زن . مردها برای زنها حتی از جنگیدن هم ترسی به خود راه ندادند . مردها کشتند و مردند تا به زنها ثابت کنند که آنها برایشان مهم اند ، حتی اگر این اهمیت در تختخواب خلاصه شود ! مهم ، مهم بودن است .
غرور مردانه ، یگانه عاملی بوده که هرگز به مردها اجازه ی آن را نداد تا اقرار کنند که نیازمند زنان هستند . آنان میدانستند و پنهان کردند که بدون زنان هیچ اند . آنان دریافتند که اولین موجودی که یک انسان عاشقش میشود ، چیزی نیست مگر یک زن ( مادر ) . زنان ، چه بخواهند و نخواهند مادرانی هستند در عرصه ی زیستن ، که جهان به مهرشان نیازمند است ، نه به خواسته هایی که مردان را با آن بسنجند و به محک کشند .
در گستره ی این جهان پر رمز و راز ، جایی برای نفرت نیست ، جایی برای تحقیر یک نیاز نیست . نیاز ، وجه اشتراک تمامی موجودات عالم است . هیچ راه گریزی نیست . در مواجهه با این قانون صریح کیهانی ، هیچ نبردی به انتهای خوش نمی انجامد . تنها با نیروی عشق و درک آن که بیان عشق تنها بر زبان راندن آن نیست ، میتوان دریافت که مردان و زنان ، هرچند که هر یک راه خود را می پیمایند ، همچون ستونهایی هستند که پاسدار و نگهبان سقف زیستن بشری اند .
زیبایی مقهور کننده ی یک زن ، گابریل گارسیا ماکز را بر آن میدارد تا اقرار کند : " من همیشه ایمان داشته ام که در طبیعت ، زیباتر از زن وجود ندارد . "
لطافت زنان باعث شد تا الهه های باستان را به شکل زن مجسم کنند ، همین نیروی عظیم باعث شد تا حتی بودایی ها هم به تکاپو بیافتند ؛ خدا بانوی رحمت در هند نشان از تبدیل یک بودای مذکر به مونث بود تا قدرت جنس مونث ثابت شود . اولکیتشوره ( خدا بانوی هزار دست ) از هند به چین پرواز کرد تا تمثال هایش با نام گوان یین ، تمثال های بودا را در هاله ای از مه فرو برد . این نیرو به قدری قدرتمند بود که به ژاپن نیز راه یافت . کانن ( خدابانوی رحمت در ژاپن ) ، ثابت کرد که حتی ژاپنی های خشک مزاجی که زنانشان ، مردان را مثل خدایگان میستایند نیز مقهور و تسلیم یک نیروی زنانه اند .
مسیحیان در مناجاتهای خود خداوند را پدر میدانند . این بسیار مضحک است زیرا همه میدانند که تنها نیروی مادینه است که میتواند خلق کند و زاینده باشد ، از این رو اگر بخواهیم خداوند را با ذهنیت بشری خود مجسم کنیم ، چه چیز مشابه تر از آنکه خداوند را مادری پر مهر تصور کنیم . دائویی ها باور داشتند که جهان هستی بسان مادری ست که میزاید و خلق میکند ؛ مام بزرگ و زاینده ی آسمان و زمین و انسان . تهیای بزرگ هستی چیزی نیست مگر یک نیروی مادینه با مظهری از تهیت .
در هیچ گزارشی از تاریخ باستان این موضوع که زمین مادر ماست انکار نشده . پنج هزار سال پیش در ایران باستان در سرزمینهای جنوبی ، انداختن آب دهان بر روی زمین ، توهین به مادر ( زمین ) دانسته شده و مجازاتهای سنگینی در بر داشت .
باگوان اشو بر این باور بود که زنی که صاحب فرزند میشود ، دیگر زنی نیست که پیش از آن بود . او به موجود جدیدی به نام مادر تبدیل میشود که علاوه بر زایش یک موجود منحصر به فرد ، خود نیز بار دیگر تولد می یابد ، زیرا او یک مادر شده است ، موجودی خارق العاده با عشقی که با عشق های معمول غیر قابل مقایسه است ؛ یک نیروی خارق العاده درونی که انسان را به یاد مهر خداوند می اندازد ، یک مهر ناب که هدیه ایست از جهان هستی .
حتی غرور قدرتمند مردانه نیز نتوانست در برابر این پدیده ی منحصر به فرد طبیعت ، کاملا پیروز شود . زیرا یک مرد میدانست که در نهایت ، همچون کودکی معصوم و بی پناه ، در آغوش یک زن میتواند آرامش را تجربه کند .
ادری هپبورن ، ملقب به بانوی فقید سینمای جهان ، زمانی که نامش در فهرست کتاب ده چهره ی ماندگار قرن جای گرفت ، نقطه ی عطفی بود که در آن ثابت شد ، تنها سکسی بودن لازمه ی شهرت جهانی برای جاودانه شدن یک زن در عالم سینما نیست . آنچه باعث شد تا وی به چنین مرتبه ای صعود کند ، زنانگی ناب و نیرویی مرموز بود که تنها میتوانست از وجود یک زن تراوش کند .
در عین ناباوری ، بانوی دیگر سینمای جهان سوفیا لورن ، در اوج شهرتی که بیشتر آن را مدیون اندام سکسی و سینه های معروفش بود ، لقبی را دریافت نمود که کمتر کسی میتوانست آن را بپذیرد ؛ مادر نمونه ی سینما . اما وی توانست ثابت کند که مادر بودن ، آن هم مادری نمونه بودن ، نیرو و انگیزه ای ست که میتواند شهرت را تحت الشعاع قرار دهد .
ئولن رید ، جامعه شناس و محقق بزرگ و جنجالی جامعه شناسی ، که نظریاتش باعث انقلاب در تاریخ جهان شد ، ثابت کرد که این زنان بوده اند که جامعه ی انسانی را شکل بخشیدند و در نهایت به مردان سپردند . وی تلاش کرد تا ثابت نماید که جوامع آغازین بشری ، زن سالار بوده اند . مفهومی که نباید از واژه ی سالار در آن ، معنای چماق برداشت کرد .
در این میان آنچه ما را به تفکر وادار میکند آن نیست که در جستجوی آن باشیم که چه جنسی برتر میدان است . زیرا این سوال همواره باعث جنگی سرد بوده و هست که در نهایت نیز بی جواب خواهد ماند . تعامل این دو نیروی متضاد ، میتواند بشریت را به جایی سوق دهد که زیستن انسانی به مفهوم واقعی خود دست یابد .
جنبش های حمایت از حقوق زنان ، گاه نفرتی را خلق میکند که باعث ایجاد فاصله ای هزار فرسنگی بین مردان و زنان میشود . جنگ ، هرگز راه کار سازنده ای نبوده و نیست . جنگ مساوات زنان و مردان ، به مرحله ای دست یافت که زنان کودکان خود را در لوله های آزمایشگاهی و رحم های مصنوعی تولید کنند .
تنها برای آن که ثابت کنند که میتوانند رییس یک شرکت یا رییس جمهور باشند، از یاد بردند که آنان ، همچون مردان ، پیش از آنکه در اجتماع بشری بالا دست یا پایین دست باشند ، یک انسان اند .
( علی فرح بخش )
بخش اول : ( چند ماه پیش )
توی شهر کتاب خیابون میرداماد دارم برای خودم تاب میخورم و کتابها رو زیر چشمی نگاه میکنم . یهو یه دختره که کلی تیریپ زده و سانتی مانتاله و احتمالا از اوناس که از هر ده تا کلمه سه چهارتاشو انگلیسی صحبت میکنه به یکی از مسئولهای کتابفروشی میگه : ببخشید آقا ، من یه ربان ( = روبان ، البته بر وزن فلان ) میخوام . . . یه ربان عاشقانه !!!!
روبان ؟؟!!
بخش دوم : ( چند روز پیش )
برای گرفتن کاغذ کادو میرم توی یکی از مغازه های کارت پستال فروشی که توشون کلی عروسک خز و خیل چینی ریختن و میندازن به ملت عاشق پیشه . یه دختر و پسر جوون ایستادن اونجا . من کاغذ کادو رو از روی ریل کاغذها بر میدارم و میرم جلوی فروشنده که داره با اون دو تا مشتری صحبت میکنه . یهو دختره میگه : ببخشید آقا ، میشه یه رمان هم بزنین روی جعبه ؟ . . . . !!!!
رمان ؟؟!!
و این است شارش ادبیات در سرزمین شعر و ادب پارسی !
علی فرح بخش
پسر جوون کنجکاوانه داره اتاقم رو نگاه میکنه . به در و دیوار ، عکس ها ، گلدونها ، پوسترها و نقاشی ها و تصاویری که شاید هیچ ربطی به هم ندارن . برای اولین باره که میبینمش ، با یکی از دوستام اومده ، داره اتاقم رو برانداز میکنه تا احتمالا بتونه روانکاویم بکنه ، داره زوره بیخود میزنه ! متخصصانه به همه چیز نگاه میکنه . . .
سوالهایی میپرسه ، نمیدونم میخواد امتحانم کنه یا کنجکاوه ، یا میخواد مثلا بگه تو نمیفهمی این چیزا چیه ، برای چی خودتو میندازی وسط موضوع . البته من از این برخوردها زیاد دیدم ، اما این یکی خیلی باحال تره ! تریپ روشن فکری ! یعنی همه چی میدونه میخواد طرف رو یه کم توی جمع قهوه ای کنه ! منم که خوراک قهوه ای شدن . . .
یه کم صحبت میکنیم ، متفرقه و کوتاه ؛ از اجتماع و غذا و کانت و ژاپن تا قلیون و دختر همسایه ! یه کم دورش میزنم تا سرش گیج بره ، نمیذارم از حرفام نتیجه خاصی بگیره . . .
بعد از گپ کوتاه و خوردن چای ، ماسماسکش زنگ میزنه ؛ الو ، سلام عزیزم ، من دارم میام . . .
ازم عذرخواهی میکنه و میگه که باید بره جایی ، منم با یه لبخند سرم رو تکون میدم ، از در که داره میره بیرون ازم میپرسه : " شما نظرتون راجع به بودا چیه ؟ " بهش میگم : " من زیاد سواد ندارم ، حالا چی شد یاد بودا افتادی ؟ " میگه : " آخه یه مجسمه از بودا رو گذاشتی روی میز ، کنار مجسمه های دیگه . " و با چشم نشونش میده . . .
یه مجسمه ی چوبی رو نشون میده ، و با لبخند ملیحی نگاهم میکنه ؛ فکر کنم داره توی دلش به من میگه : " خودتی ! " مجسمه رو نگاه میکنم ، شیطون داره توی سرم میرقصه ! بهش میگم : " این مجسمه ی ویشنو هست . " با تعجب نگاهم میکنه و سرش رو تکون میده . . .
وقتی وارد اتاق شده بود کتابخونه فسقلی منو یه نگاهی انداخته بود ، شاید به خاطر همین وقتی بهش گفتم این مجسمه ویشنو هست زیاد پاپیچ نشد . قیافه اش یه کم بامزه شده ، فکر کنم وسط دو راهی گیر کرده . چیز خاصی نمیگه و تا دم در باهاشون میرم و خداحافظی میکنیم . . .
نیم ساعت بعد صدای جوون کندن گوشیم در میاد ؛ دوستمه ، همون که با رفیقش اومده بود پیشم . سلام میکنم و جواب میده . زود میره سر اصل مطلب . " این رفیق ما رو سر کار گذاشتی ؟ " میگم : " نه ! " میگه : " چرا دیگه ، ما همین چند روز پیش داشتیم راجع به اون مجسمه صحبت میکردیم ، مگه تو نگفتی مجسمه بوداست ؟ اصلا تابلوئه که مجسمه بوداست ، چرا برای رفیقم خالی بستی ؟ میخواستی بپیچونیش ؟ بابا تو که خالی بند نبودی . " همه این جمله ها رو داره به آرومی و با لبخند خاص خودش که موقع حرف زدن پشت گوشی میشه دیدش میزنه . . .
بهش میگم : " نه ! من دروغ نگفتم ! راست گفتم جوون تو . " میگه : " جوون عمه ات ! به یارو گفتی این مجسمه ویشنو هست ، نگفتی مجسمه بوداست ، پس خالی بستی دیگه . " بهش میگم : " نه ، من راست گفتم . به تو راست گفتم که مجسمه بوداست و به این هم راست گفتم که مجسمه ویشنو هست . " دیگه داره آمپر میچسبونه ! با لحن خاصی میگه : " چطور ؟ " میگم : " هندوها معتقدا که بودا ششمین تجلی ویشنوئه ! پس این مجسمه رو از دیدگاه دین هندو میشه ویشنو حساب کرد !
صدای خندش عین نمودار تورم میره آسمون ؛ همونطوری که داره میخنده میگه : باشه باشه بعدا میبینمت . . . منم با اون شیطونی که توی کله ام داشت میرقصید یه قری میدم !!!
( علی فرح بخش )
صندوق پستی رو باز میکنم ، کاری که حدودا هفته ای دو بار انجام میدم . پاکت نامه ی قهوه ای رنگی کف صندوق ولو شده . برش میدارم و در صندوق رو دوباره قفل میکنم . پاکت رو برانداز میکنم ، نگاهی به نوشته های روی پاکت کافیه تا بفهمم از ژاپن رسیده ، از طرف دفتر نشریه ژاپنی " BRAND-NEW OSAKA " . تازه یادم می افته که کمتر از یک ماه پیش برای دفتر مجله نامه ای فرستادم که به یمن تکنولوژی نوین ارسال و رسیدنش به ژاپن چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود . این ماهنامه رو همیشه وقتی هایی که برای گرفتن کتاب به کتابخونه سفارت ژاپن میرفتم ، اونجا میدیدم و اجازه داشتم که شماره های جدید مجله رو به صورت کاملا رایگان برای خودم بردارم . از اونجایی که چند وقتی بود که نمی تونستم مثل گذشته به طور منظم برنامه ی کتابخونی توی سفارت رو انجام بدم با دفتر نشریه ی مذکور تماس گرفتم تا در صورت امکان شماره های جدیدشون رو برام بفرستن .
پاکت سنگینه ، مگه یه مجله کوچیک چقدر وزن داره ؟ کنجکاوی باعث میشه تا از مسئول پستخونه قیچی بگیرم و قسمت بالایی پاکت رو ببرم تا بتونم یه نگاهی به داخل اون بندازم . توی پاکت نه تا از شماره های قبلی نشریه هست که شماره ی جدیدشون هم توی اونا دیده میشه .
توی دلم میگم : " دمتون گرم " . پاکت رو میزنم زیر بغلم و از پستخونه میام بیرون . هوا گرم شده و آفتاب با حرارت میتابه ، خیابون خلوته و تک و توکی آدم توی پیاده رو دیده میشن . خیابون رو به سمت بالا میرم تا به کافی نتی برسم که پنج خیابون بالاتر از خیابون پستخونه قرار گرفته و خوشبختانه مجهز به دستگاه خنک کننده ی هواست . همینطور که دارم از روی موزاییکهای قراضه ی پیاده رو راه میرم دختری رو میبینم که کنار خیابون ایستاده و گویا منتظر تاکسی هست . مانتوی مشکی خیلی تنگ و کوتاهی پوشیده که جنسش شبیه کش تیرکمون سنگی می مونه و کاملا چسبیده به بدنش ، روسری قرمز رنگی سرشه که تقریبا میشه گفت اصلا سرش نیست و با رنگ کیف کوچیکی که روی شونه اش انداخته دقیقا یکی هست و کفشهای پاشنه بلند و شلواری که پایین اون آب رفته و به فستیوال نمایش ساق های برنزه دختر تبدیل شده و نشون دهنده روشنفکری هست !
تا حدودی از اون دختر فاصله دارم و . . . ( بقیه در قسمت ادامه مطلب )
هوای گرگ و میش و اندکی جنگ . پایین آپارتمان مادر بزرگ در خیابان پهنی که مردم در حال ترددند با برادرم و بچه های محل مشغول بازی هستیم . تفنگ بازی با دستهایی که شکل هفت تیر را میسازند و بعضی از بچه ها با چوبهای صافی که تداعی کننده ی تفنگهای واقعی هستند به یکدیگر شلیک میکنند . بدون اینکه بدانیم به راستی مردان و کودکان دیگری با تفنگ ها و تیرهای واقعی دست به گریبانند ، این بازی کودکانه را همچون دلیران به معرض نمایش گذاشته بودیم ؛ فارغ از ذهنیت مردانی که با تیرهای واقعی میکشتند و میمردند .
نانوایی محل و صف مردان و زنانی که جداگانه ایستاده اند تا نانهایی را بخرند که آن روز نمیدانستند در سالهای آینده با مقوا و کاغذ مخلوط خواهد شد ! هنوز مشغول بازی بودیم و صدای شلیک هایی که با دهانمان در می آوردیم چه لذت بخش بود و فریادهای کودکانه ای که به رقیب جبهه ی مقابل هشدار میداد که تیر به تو خورد و مردی .
و ناگهان صدای غرش غریبی که واقعا واقعی بود . تنها چیزی را که خوب به خاطر دارم پاشیده شدن شیشه های نانوایی به سمت خیابان بود . مردانی که میدویدند و زنهایی که فراموش کرده بودند برای خرید نان آمده اند و نیز فراموش کرده بودند تا چادرهایشان را جهت پوشش بر سرهای خود نگاه دارند و البته یقین داشتند که در آن بهبوهه ، هیچ مرد ابلهی به فکر لذت بردن از دیدن موهای خون آلود یک زن نیست . . . . ( بقیه در قسمت ادامه مطلب )
۱
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشم . ساعت رو نگاه میکنم ، هشت صبح . امروز زود بیدار شدم . پنجشنبه ی یکی از روزها . باید به خاطر واریز پول برای یه موسسه برم بانک ، برای همین دیشب زنگ ساعت رو روی هشت گذاشتم . دیشب دیر خوابیدم ، خواب هم ندیدم ، شایدم دیدم ، یادم نیست ، در واقع اصلا مهم نیست . سعی میکنم اینجوری زندگی کنم . دیشب با صد سال تنهایی گابو رفته بودیم ماکوندو . کوچه پس کوچه ها رو گشتیم و با خیلی ها ملاقات کردیم و با ریختن سقف خانه ی بوئندیاها و وقوع مکتوبات از پیش مکتوب شده ، من هم به خواب رفتم . از اینکه این کتاب رو زودتر نخوندم احساس شرمندگی میکنم و البته به خودم جرئت میدم تا این حقیقت رو اعتراف کنم .
زنگ ساعت رو قطع میکنم ، کمی به خودم می لولم ، مثل کرم خاکی . خلط گلوم رو گرفته ، با یه دم قوی از دماغ و بازدم قویتر از راه دهان و صدایی که حرف " خ " توی اون نقش خیلی مهمی ایفا میکنه ، اونو میارم توی دهنم . حالا مجبورم بلند بشم ، چون اصلا دوست ندارم قورتش بدم ! مسواک به دست میرم توالت . اول اون ضایعه ی اضافی رو تف میکنم توی دستشویی و بعد هم کاسه ی توالت رو یاد انجام وظیفه اش میندازم . توی آینه نگاه میکنم ، سمت راست لبم چند تا جوش کوچولوی سفید سبز شده ، نمیدونم چرا ، اما منفجر کردنشون آنچنان کار سختی نیست ، یه کم ناخنم رو روشون محکم میکشم و به جای جوشهای سفید کوچولو ، جنازه های قرمز رنگ و له شده ای ظاهر میشن که بعد از چند دقیقه به سمت محو شدن میرن .
آب رو با دستم میریزم روی صورتم و مسواک رو با مشقت تمام توی دهنم اینور و اونور میکنم ، بعد از چند بار قرقره کردن آب توی دهن و تف کردن آب خمیر دندانی وسط دستشویی ، این محیط دوست داشتنی رو که میگن از تخت پادشاهی ارزشمند تر و بهتره ، ترک میکنم . کتری آب رو روی گاز میذارم تا چایی دم کنم . میرم توی اتاقم ، مثل . . . ( بقیه در قسمت ادامه مطلب )
دبستان دستغیب ، جایی که برای اولین بار یاد گرفتم میتوانم آنچه را که میگویم و بر زبان می آورم با مدادی به رنگ سیاه بر صفحه ی کاغذ سفیدی ثبت کنم ، جایی که برای اولین بار آموختم که همانگونه میتوانم بدون دیدن انسانهایی که با من سخن میگویند و تنها با نگاه به خط هایی بر تکه های کاغذ و دیوار و پارچه و هر آنچه میتوان قلم را بر آن کشید و نقشی به جا گذاشت ، جادوی بودن با دیگرانی را که نه میشناختمشان و نه شاید حتی دیگر در این جهان نفس میکشیدند را تجربه کنم .
صدای آژیر خطر ، صدایی که خبر از آمدن پرنده ی آهنین بالی را میداد که سوغاتش برای مردمان سرزمین ام ، مرگ و ویرانی و خون و بلوغ بود . صدای آژیر خطر صدایی بود که با شنیدن آن کودکان بی ریش و سبیلی به سوی خندقی میدویدند که گاه روز پیش در آن دخمه ، نمایش طنز یا سرودی خوانده میشد و من هیچگاه نفهمیدم که چطور با همکلاسی ها و هم مدرسه ای های خود ، در آن فضای نه چندان وسیع ، مثل بچه ماهی های گیج و گرفتار در تور ماهیگیری ، بدون آنکه به راستی بدانیم چه میگذر ، جا خوش کرده بودیم و به ما گفته بودند پرنده های آهنین بال ، سفیران مرگی هستند از سوی دشمن ، همان ها که بعدها دوست شدند و برایشان نان فرستادیم و با هم خندیدیم .
دخمه ای زیر زمین ، هرچند که نفس کشیدن در آن کار آسانی نیست اما یقینا آسان تر از آن است که. . . ( بقیه در قسمت ادامه مطلب )