مدتی نبودم . طبق معمول ! چی کار میکردم ؟ خوب ، یه کتابفروشی راه اندازی کردم . اینجانب و منزل ، یه کتابفروشی نه چندان عظیم رو توی گوهردشت کرج به راه انداختیم تا از این به بعد کرایه مغازه و پول آب و برق و گاز و . . . مغازه هم به مخارج زندگیمون اضافه بشه و بیشتر بخندیم ! البته ناگفته نمونه که از وقتی که دارم قسط و اجاره میدم نمیدونم چرا زمان داره سریع تر میگذره و ماه ها زودتر به پایان میرسن و موعد قسط لاجرم از همه زودتر سر میرسه که بسی مایه خرسندی و شعف میشه ، به این دلیل که آه در بساط نیست و زور زدن اینجانب – یعنی سلطان تنبلی و خوش گذرونی – در راه کسب تکه کاغذهایی که از راه فروش کاغذهای خط خطی نصیبم میشه ، واقعا توی نوع خودش منحصر به فرده !
در هر حال کتابفروشی شمس که اسمش به یاد استاد دیرین که چون کشتی بی لنگر ، کج میشد و مج میشد ، وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه ، هم متولد شد ، تا که راه چه رقم زند ! ( میبینین ، اصلا کتابفروشی زدم نگارش و کلامم منور و به آذین شده !! )
کمک دوست بسیار دوست داشتنی و منحصر به فردم ، مهدی عزیز ، توی باز شدن این مغازه واقعا تاثیر گذار بود که ازش واقعا ممنونم و امیدوارم بتونم زحماتش رو جبران کنم . ( جای شما خالی ، توی کاشان چه جوجه کبابی زدیم توی رگ با حاج مهدی ! به به ! جوجه آبدار ، پلو با کره ! )
آقا حراج واقعی ، پول بده ، کتاب بگیر . هر چی پول داری بده ! اصلا کل پولتو بده ! به جان خودم اگه من دنبال پول باشم ! من هدفم گسترش فرهنگ کتاب و کتابخوانیه ! البته در کنار پول !!!
تا توی تاکسی میشینی شروع میشه ! سیاست ، نفت ، اقتصاد ، جامعه شناسی ، فلسفه ، منطق ، گیربوکس ، تعویض روغنی ، مامانم اینا ، مامانتون اینا ، مامانشون اینا ، میوه ، مرغ ، سیاست خارجی ، تعمیرات موبایل ، برنزه کردن پوست در یک هفته ، بابام اینا مغازه تودوزی و رینگ اسپرت تانک دارن ، یه مسافر سوار کردم شبیه جنیفر لوپز بود موقع پیاده شدن گفت بفرمایید در خدمت باشیم ، مضرات چیپس و دود اگزوز ، مشاوره روانشناسی ، مشاوره جنسی ( در صورتی که خانوم توی ماشین نباشه ! ) و . . .
هیچ وقت نفهمیدم چرا ما ایرانی ها توی ماشین های تاکسی و مسافرکش های شخصی که میشینیم خودمون رو مجاب میدونیم که طرف کناری رو پسر خاله خودمون بدونیم و درد دل کنیم و البته نظرات کارشناسی توی زمینه هایی که بالا گفتم بدیم و بحث کنیم و نصفه نیمه وقتی به مقصد میرسیم ، تر بزنیم توی بحث و یهو بپریم پایین و حاجی حاجی مکه !
خیلی وقتها پیش میاد که وقتی توی تاکسی یا مسافرکش های شخصی میشینم و جلو هستم، یهو راننده شروع میکنه به حرف زدن و صد البته توقع داره که تو هم باهاش تریپ بریزی و سیصد البته که شروع حرفها از مشکلات و بد بختی هاست !
من عموما با کسی توی ماشین صحبت نمیکنم و اگه راننده هم چیزی بگه ، مختصر و بی حوصله جواب میدم تا دیگه ادامه نده ، هر چند که بعضی وقتها جلوی اراده ی بعضی از راننده ها توی ایجاد میزگرد گروهی کم میارم !
چند وقت پیش سوار یه مسافرکش شخصی شدم که توی یه مسیر ده دقیقه ای تمام زندگی خودشو برای من گفت و من هم فقط سرمو تکون میدادم و میگفتم خوبه ! یارو هم با تعجب نگاه میکرد و از پا در نیومد و گفت که زنشو طلاق داده و داره خرجی میده و چی شد که ازدواج کرد و چی شد که طلاق گرفت و چند روز پیش دروازه بان تیم استقلال رو دیده و تمام زندگیش رو توی ده دقیقه با فرمت mp3 تعریف کرد و من هم میخواستم بالا بیارم ، اما نمیدونم چی شد که بالا نیاوردم !!
در هر حال این عادت خیلی خوبی نیست که ما ایرانی ها داریم و فکر نمیکنم جای دیگه ای از دنیا به این شکل باشه . خدا بیامرزه پدر و مادر اون کسی رو که هدفون و پلیر رو اختراع کرد تا آدم تا پرید توی ماشین ، هدفون رو سه سوت بچپونه توی گوشش و قبل از اینکه مردم چایی نخورده با آدم پسر خاله بشن ، راحت و آسوده بشینه ، و البته واقعا حیفه که آدم کلی اطلاعات تخصصی رو از دست میده ، اطلاعات در مورد سیاست ، نفت ، اقتصاد ، جامعه شناسی ، فلسفه ، منطق و . . . . !
سالها پیش دوست داشتم توی محیطی زندگی کنم که جنگ باشه ! هر چند که دوران کودکی من توی همچین دوره ای سپری شد اما همیشه برام جالب بود که بدونم چرا همچین طرز فکری داشتم ، و چرا دوست داشتم توی محیطی باشم مملو از جنگ ؟!
بعد از گذشت سالها ، امروز میدونم که صلح رو دوست دارم و هیچ علاقه ای به جنگ و محیط های جنگی ندارم . با کمی فکر کردن در مورد نوع نگاهم توی گذشته ای نه چندان دور به این نتیجه رسیدم که چرا من جنگ رو دوست داشتم .
فکر میکنم ساده ترین جواب برای من این بود که چون مسئولیت پذیر نبودم ! شاید عجیب باشه اما الان واقعا میدونم و نمیتونم انکار کنم که آدم خیلی مسئولیت پذیری نبودم ، البته از روی تنبلی ! برای همین جنگ میتونست خیلی از کرخت بازی های منو توجیه کنه . اگه کار خوب پیدا نکنم میندازم گردن جنگ ، اگه نتونم رابطه اجتماعی خوبی برقرار کنم ، اگه نتونم توی زمینه هایی که دوست دارم موفق بشم ، اگه نتونم برم دانشگاه ، اگه نتونم یه کیلو قند و شکر بخرم و ببرم خونه و . . . میتونم همه رو بندازم گردن جنگ . ما توی جنگ هستیم ! چه توقعی داری ؟!
اما امروز ، بعد از گذشت سالها و با قبول مسئولیت های زندگی و اقرار به اینکه نمیشه تمام تقصیر های جهان رو گردن یه چیز یا یه کس دیگه انداخت ، دوست دارم توی محیطی آروم و فارغ از جنگ زندگی کنم .
گاهی فکر میکنم که خیلی چیزها توی زندگی ما میتونن نقش مشابه جنگ رو برای فرار از مسئولیت های زندگی اجرا کنن و جایگزین اون بشن . گاهی باید قبول کرد که مسئولیت پذیر بود و پذیرفت که نمیشه همه ی اشتباهات رو گردن دیگران و محیط انداخت ، هر چند که گاهی واقعا عواملی هستن که اهداف ما رو خدشه دار میکنن .
جالبه که چند وقت پیش جایی خوندم که میانگین مطالعه توی ایران خیلی پایین اومده . البته قبلا که توی روزنامه خونده بودم مطالعه هر ایرانی توی روز به طور متوسط بیست ثانیه هست ! حالا نمیدونم پایین تر اومده یعنی چقدر شده !! در هر حال یکی از عوامل این کاهش زمان مطالعه رو مردم گرون شدن کتاب اعلام کرده بودن . درسته که این امر واقعا توی میزان مطالعه عمومی یه جامعه تاثیر داره اما از طرف دیگه باید این رو هم ببینیم که روزنامه هایی مثل همشهری و جام جم و ایران و . . . که هر روز چاپ میشن و مردم هم عموما به صفحه حوادث اش نگاه میکنن ، فقط صد تومن قیمت داره و عضویت توی کتابخونه های محلی برای یه سال عموما مبلغی بین سه تا پنج هزار تومن هست ! و خیلی از کتابخونه ها هم رایگان هستن . دم تکنولوژی هم گرم ! دیروز یه سی دی گرفتم که توش پونصد تا کتاب با فرمت پی دی اف هست و قیمتش فقط هزار تومن بود ! تازه میشه ریخت توی کامپیوتر و سی دی رو فروخت به یکی دیگه !
جایی خوندم و فکر کنم جمله ی معروفی هست که میگن " بهشت را به بها دهند ، نه به بهانه . " هر چند که این جمله در مورد دنیای معنوی و عالم ماوراست ، اما مسلما روی کره خاکی هم قابل اجراست . من همیشه آدمی بودم که برای تنبلی هام بهانه میتراشیدم ، اما دارم به این نتیجه میرسم که بدبختی های حاصله از اون فقط گریبون یه نفر رو میگیره و اون کسی نیست جز خودم !
تازگی ها دارم قرص های ضد تنبلی دکتر ارنست رو میخورم ، اگه خوب نشدم و بازم سهل انگاریهام رو انداختم گردن دیگران ، تقصیر من نیست ، تقصیر دکتر ارنست و قرصاشه !!!
( یادداشت )
یکی از دوران های واقعا عذاب آور و البته در عین حال جذاب زندگی پسرهای ایرانی ، خدمت سربازی هست که البته برای بعضی ها آنچنان جذاب نیست ، اما عموما پسرهایی که خدمت سربازی رفتن با این امر موافق هستن که خدمت سربازی واقعا دوره ی خاطره انگیز و به یاد موندنی ای هست .
وحشتناکترین روزهای خدمت در حقیقت همون روزهای اول ورود به پادگان و دیدن جو خیلی خشک و با انضباط نظام هست . من فروردین سال 79 به خدمت رفتم و چون از تهران اعزام شدم و اون سالها رسم بود که میشد گاهی یگان خدمتی رو مشخص کرد و از شانس من ، اون دوره به صورتی اختیاری میشد یگان خدمتی رو انتخاب کرد ، من با کمال میل نیروی زمینی ارتش رو انتخاب کردم و الحق که خدمت خوبی بود و چیزهای خیلی خوبی یاد گرفتم و به قول پیر مردها ، پوست کلفت شدم .
هرچند که نظم نیروی زمینی ارتش واقعا مثال زدنی و جالبه اما به خاطر وجود کثرت سربازها ، گاه و بی گاه مشکلاتی هم پیش میاد که البته در نوع خودش جذابه ، مثل بوی جوراب ، آروغ ها و بادهای معده ی کذایی بعضی سربازها که البته روح رو شاد میکنه و لبخند رو به لبها میاره ، کمبود بعضی امکانات بهداشتی ، کم خوابی ، نگهبانی های کذایی و . . .
یادم هست که یه روز رییس شعبه ی ما از ستاد فرماندهی پادگان زنگ زد و به من گفت که به دفترش برم . یگان من انتهای پادگان بود و پونزده ماه توی اون خدمت کرده بودم و ارشد گروهان بودم و کلی برو و بیا و شهرت داشتم . رییس اصلی یگان ما ، سرهنگ بسیار خوب و دوست داشتنی ای بود که من خیلی بهش احترام میذاشتم و اون هم با وجود سختگیریها و دیسیپلین های ارتشی ، آدم باحالی بود و دفترش توی ستاد فرماندهی واقع شده بود .
من توی آخرین ماه خدمتم کاملا تنبل شده بودم و به خاطر اینکه ارشد گروهان بودم و تمام کارهای اداری و سازمانی یگان رو بلد بودم ، دچار تنبلی دوچندان شدم که حتی صبح ها با سرویس به پادگان نمیرفتم و با سواری میرفتم که راحتتر بود . توی یک ماه آخر خدمت هم توی شعبه ای که بودم ، کار خاصی نداشتم و بیشتر یا در حال چرت بودم یا اطراف یگان پرسه میزدم یا سر سربازهای جدید داد میزدم و یا با بچه های هم درجه گپ میزدیم تا اوقات سپری شه .
وقتی سرهنگ از ستاد فرماندهی تماس گرفت ، فکر کردم که حتما میخواد نامه ای چیزی بده بهم یا در مورد مسئله ای صحبت کنه . از یگان راه افتادم و رفتم ستاد توی دفتر سرهنگ . پایی چسبوندم و با سرهنگ خوش و بشی کردم ، البته کاملا محترمانه و با تشریفات نظامی . سرهنگ بهم گفت که الان توی یگان چی کار میکنی و من هم خیلی راحت بهش گفتم که کار خاصی ندارم و یه ماه آخر خدمت هست و بی کار میچرخم . یهو به خودش تکونی داد و گفت : حالا که کاری نداری بیا اینجا توی ستاد و توی دفتر منشی ها بشین و کمکشون کن و دم دست من باش .
من که یهو فهمیدم قراره از تنبل خونه منتقل بشم جایی که دائم توی تیر رس فرمانده ها و درجه دارهای ارشد هستم و به خاطر روزهای آخر خدمت کاملا شل و ول شده بودم ، برای اینکه نظر سرهنگ رو برگردونم بهش گفتم : قربان من نمیتونم بیام ستاد ، باید توی یگان بمونم ! سرهنگ با تعجب به من نگاه و کرد و گفت : یعنی چی ؟ چرا ؟ و من هم با افتخار و کلی دک و پز گفتم : قربان ، من توی یگان عنصر " کلیدی " هستم !
عموما به کسانی که توی یه کار زیاد می مونن و تبحر پیدا میکنن و البته اون کار رو به کسی یاد نمیدن تا دست زیاد نشه میگن عنصر کلیدی و من هم توی اون فرصت کوتاه ، برای فرار از انتقال یگانی ، تنها چیزی که به سرم زد این بود که اینجوری یه کاری کنم که سرهنگ از انتقال من به ستاد فرماندهی پشیمون بشه ، اما نتیجه اصلا اون چیزی نشد که فکر میکردم . سرهنگ که بعد از شنیدن حرف من یهو بلند شروع کرد به خندیدن با لحن خیلی مزاح گونه ای به من گفت : من ریدم توی اون ارتشی که تو کلیدشی !!
با گفتن این حرف خودمم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و با خنده به سرهنگ گفتم که من برم وسایلمو جمع کنم بیام ستاد خدمتتون !
بالاخره بعد از ماهها موفق شدم تهوع سارتر رو تموم کنم ! خوب ، تدارک وصلت با عیال و تعویض خونه ی استیجاری پدری و . . . من رو بیش از پیش از خوندن منع میکرد . البته خوندن برای کار تحقیق به راه بود ، هر چند کم .
تهوع با وجود اسم نفرت انگیزش ( البته نه خیلی نفرت انگیز ! ) زیبا بود ، هر چند که هنوز نتونستم با ادبیات اروپا ارتباط خوبی برقرار کنم !
از اون جایی که شیفته ی شرق هستم ، منزل ( یعنی عیال ) کتابی رو برام پیدا کرد به نام " یادداشت های کومه " اثر " کامونو چومه " با برگردان از زبان ژاپنی " قدرتالله ذاکری " که کتابی کوچیک و فوق العاده بود و از خوندنش واقعا لذت بردم . وبلاگ قدرت الله ذاکری هم تحت عنوان برف بهاری توی فهرست پیوندهای وبلاگم هست .
و اما تهوع ؛ یکی از زیباترین قسمت های این کتاب که دوست داشتم خاطره ی یک روز بود که تنها یه جمله داشت : " نباید ترسید . "
همیشه از این کوتاه گفته های پر معنا لذت میبرم . فوق العاده بود . وقتی این قسمت کوچیک رو خوندم کتاب رو بستم . کیف کردم از این یه خط ! میخواستم لپ سارتر رو بگیرم و بکشم و بهش بگم : " دمت گرم گوگولی ! "
نباید ترسید .
نباید ترسید .
